بیمارستان
به این که مرگ سهم همه است و دیر و زود دارد کاری ندارم ، اما مردن در تنهایی خیلی غم انگیز است .
این متن خیلی به چیزی که این مدت درک کردم نزدیک است ...
"بیمارستان به غربالی میمانَد که بسیاری از ما را در حساسترین و ناراحت کننده ترین لحظات زندگیمان در خود اسیر میکند. دیپلماتها، معلمان، روسای جمهور، بینوایان، و زندانیان همگی در این مکان ناخواستنی دراز به دراز خوابیده اند. در این مکان که نامش بیمارستان است، ما با گسترهای وسیع از احساسات و تجارب مواجهه می یابیم، و نسبت به بسیاری از آنها– نظیر خشم، ترس، و قدرشناسی – هیچ پیش زمینه ای نداریم و ناچاریم بداهتاً با آنها روبرو شویم.
در طول سالیان گذشته، مسوولیت مراقبت از بیماران عزلت نشین زیادی را به عهده داشته ام و تنهایی ملموس آنها هرگز از یادم نمیرود. خلا این تنهایی از نوعی نیست که با 5 دقیقه گفتگو با یک غریبه، یا همنشینی با یک گُربه جبران شود. این یک تنهایی نهادینه شده است، یک تنهایی لا عالج، روزهای آخر یک عمر است که به صورتی غیرمنتظره در حال گذران است. آمیخته با خاطرۀ انتخابهای نادرست و عواقب ناخواستۀ آنها. گاهی آدم شاهد تراژدی ای است که قدرت تعریف آن، تشخیص دادنش، درمانش، و عالج کردنش را ندارد. هرچه میگذرد، آگاهی من از تراژدی »انزوای اجتماعی« بیشتر میشود، اما درک دقیق این مفهوم برایم ساده نیست.
مکانیسم این بیماری – اگر بتوان اسمش را بیماری گذاشت – بسیار پیچیده است. انزوای اجتماعی یک بیماری طبی نیست و به من بعنوان پزشک یاد داده نشده که چطور در موردش فکر کنم، اما واقعیتی همه جایی است که بسیاری اوقات در تصمیمگیری های پزشکی رخ مینماید و بهخصوص عامل تأثیرگذاری در مراقبت از بیماران در حال مرگ است.
من هرگز از اینگونه بیمارانم نپرسیده ام که چه چیز میان آنان و جامعه فاصله انداخته است، اما در خلوت خویش گاهی به این سوال فکر میکنم. گاهی سرنخها خودشان را نشان میدهند: یک اشارۀ غیرمستقیم به یک حادثۀ دلخراش در گذشته، سابقۀ حبس در زندان یا مصرف مواد مخدر تزریقی، یا یک ستیزۀ مالی با یکی از اعضای خانواده. در مورد رومان، هیچ سرنخی پیدا نشد. برگۀ اطالعات اخذ شده از همراهان در پروندۀ وی کامال سفید بود. او یک دختر داشت، اما سالها بود که با هم صحبت نکرده بودند. نمیدانم چرا. گاهی ندانستن بهتر از دانستن است؛ گاهی گرفتن تاریخچۀ مفصل،حسّ همدلی را مخدوش میکند.
عمر رومان به زودی تمام میشد، و قرار نبود هیچ یک از کسانی که از افکارش یا از سابقه اش آگاه بودند در لحظه مرگ بر بالینش باشند. حتی اگر او در زندگی مرتکب اشتباهات زیادی هم شده باشد، مرگ در تنهایی از نظر بسیاری یک تراژدی محسوب میشود. نمیدانم . . . شاید جامعه با او بَد کرده باشد.
میدانم که فکر کردن به احواالت رومان مرا از مسیر پزشکی خیلی منحرف میکند. من میتوانستم سرطان ریۀ او را تشخیص دهم و بعد از تعیین وسعت درگیری فقط برایش پَچِ نیکوتین تجویز کنم، اما تمام مشکل، این نبود.
بیمارستان مثل توری است که در دریایی از تراژدیهای اجتماعی گسترده شده و این معضلات را در خود انباشته میسازد. هرچه میگذرد بیشتر میفهمم که علم پزشکی چقدر در حلّ این پیچیدگیهای حلّ نشدنی کم توان است.
یک روز صبح، مثل روزهای قبل ماسک اتاق ایزوله را به صورت زدم و خود را آمادۀ ورود به اتاق رومان کردم. در حالی که وارد اتاق شدم، از گوشۀ چشم او را دیدم که لبۀ تخت نشسته بود. خطی از نور، از پنجرۀ مثلثی شکل اتاق وارد شده، تاریکی اتاق را در نوردیده، و صورت و دستان نحیفش را که با دقت روی زانوهایش قرار داشتند روشن کرده بود. صورتش رو به آسمان بلند بود. انگار منتظر پاسخی از سوی آسمان بود. شاید در جستجوی سرنوشت بود. شاید بالاخره تصمیم گرفته بود با آنچه روزگار بر سرش آورده کنار آید. او صبورانه و با چشمانی منتظر نشسته بود.
نمیدانم انتظار چه کسی را میکشید . . . یک فیلسوف، یک قدّ یس، یک روح، همدمی از دنیایی دیگر، یا شاید هم ملک الموت. . .
هرچه بود، منتظر پزشکش نبود... "